تبليغاتX
فکر بی انتها!
گوناگون

با سلام و عرض ادب بسیار

چندی پیش در دریای نظرات پر مهر دوستان سوار بر کشتی افکار روان بودیم که ناگه از آن دور دست موجی باز آمد و کشتی مذکور را با محموله اش به گوشه ای برد. در آن گوشه لنگر گرفتیم و چندی در آن دیار به تفکرات فراوان پرداختن نمودیم.

چه زیبا سخن رانده بود این دوست. غریبه­ای آشنا که به کنایه مرا «به اصطلاح دانشمند» خوانده بود. آخر از خوش روزگار مرا از لحظه ای که چشم به جهان گشودم  به کلام ، دانشمند خطاب کرده اند و همواره مورد لطف اطرافیان بوده ام. قسمت است دیگر. نشاید که به نام کسی رشک ورزیدن!!

و دیگر سخن ایشان از باب علت افتتاح این وب نوشت بود.

از تو ممنونم که مرا بسیار در اندیشه بردی؟ آری به راستی به کدامین هدف چنین کردم؟ آیا شایسته ادامه راه هستم؟

و کنون پاسخ را با تو در میان می گذارم:

در روز های ابتدایی تسلای خاطری در برابر تنهایی ام بود. حتما می دانی ، که چند صباحی است که خاندان ما به پایتخت هجرت کرده اند و آنجا سکنی گزیده اند. اما کنون با وجود آنکه از زمان افتتاح دیری نگذشته ، عادتی اجتناب نا پذیر شده.نمی دانم چه می خواهم. اما می دانم که بهتر این بُوَد که انسان هر چه زیباییست با دیگران به اشتراک بگذارد ، و چه این به «اشتراک نهادن» زیباست. پس قصد نمودم تا اگر پیامکی ، مطلبی ، داستانی ، شعر یا حکایتی زیبا و گه گاه دست نوشتی بر دلم نشست ، آن را برای تو عزیز دوست و سایر دوستان عزیرم بنگارم تا مگر روزی در گذر از این دیار ، در مهمانی ما ، شادی مهمان دلتان شود و چشمتان به زیبایی جمله ای از بزرگی زیبا و دلتان روشن گردد.

باشد که چنین شود....

VDM

در انتظار دوستی دیگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:21  توسط وحید  | 

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و شدید مجروح شد ...

 یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

 .

  . 

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

 . 

 .  

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

 .  

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

.  

.  

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

.  

.   

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

 .  

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!

 .

 . 

یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

 . 

 . 

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

 . 

 . 

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!

. 

هر چه هستیم باشیم ، اما یادمان باشد پیش از آن آدم بودیم!!!!!!!    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:10  توسط وحید  | 

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

چند وقت قبل با آقا وحید تصمیم گرفتیم یه وبلاگ پر محتوا و جالب رو راه بندازیم. امیدوارم که بتونم در این زمینه حرفی برا گفتن داشته باشم.

البته نظر دوستان هم قابل توجه است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:10  توسط ...  | 

 مرا كسي نزاد.خدا زاد!

نه زان گونه که كسي مي‌خواست. كه من كسي نداشتم ...كسم خدا بود ! كس ِ بي كسان...

در باغ ِ بي برگي زادم و در ثروت فقر غني گشتم و از چشمه‌‌‌ی ايمان سيراب شدم و در هواي دوست داشتن دم زدم...

و در آرزوي آزادي سر برداشتم و در بالاي غرور قامت كشيدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم كردند؛

تا حقيقت دينم شد و راه رفتنم! و خير حياتم شد و كار ماندنم؛و زيبايي عشقم شد و بهانه‌ی زيستنم!

 

خدايا به من زيستنی عطا كن كه در لحظه ی مرگ بر بي ثمری ِ لحظه‌اي که براي زيستن گذشته است حسرت نخورم و مردني عطا كن كه بر بيهودگي‌اش سوگوار نباشم!

خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز؛خود چگونه مردن را خواهم آموخت ...

 

                                                                                  دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:38  توسط وحید  | 

این جمله رو یکی از دوستان توی قسمت نظرات قرار دادن که حیف بود توی صفحه اصلی نباشه :

خدايا! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان، اضطرابهاي بزرگ، غم هاي ارجمند، و حيرت هاي عظيم به روحم عطا كن. لذت ها را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز.


دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:10  توسط وحید  | 




It's better to lose your pride to the one you love
بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی تا این که

than to lose the one you love because of pride
کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی



+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:0  توسط وحید  | 


You can't make someone love you
تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه

all you can do is be someone who can be loved
تمام اون کاری که میتونی انجام بدی
اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست

the rest is up to the person to realize your worth
و عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:59  توسط وحید  |