تبليغاتX
فکر بی انتها!
گوناگون
 

وقتی این جمله دکتر شریعتی رو خوندم خیلی دلم گرفت. واقعیتی انکار ناپذیر و شاید تغییر ناپذیر :

آرزوی دراز خدا انسان است ٬ خیال نازک و لطیف خدا انسان است و ...

                                                              و انسان نمی داند.

تا کی فراموشی؟ تا کی بی مهری؟ کلام خدا خاک می خورد در خانه من و تو؟ چرا؟

چه قشنگ میگه که :

اگر روح خداوندی

                      دمیده بر روان آدم و حواست

پس ای مردم ٬ خدا اینجاست

                                         خدا در قلب انسان هاست

                                                                                   به خود آیید.

خدا در خویشتن پیداست.

 

 

به خود آییم    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 20:51  توسط وحید  | 

 و پروانه پر زد به پهنای پلکم

تو شمعم شدی و هم آواز صبحم

و پروانه آن روز خفته به گلزار

دو ساعت،که مانده به هنگام افطار

و شهرم شلوغ است؛ پر از آدمک ها

و یک چهارراهی، به نام عدمگاه

و من زین خیابان گذر کرده بودم

و یک خط قرمز به معنای مبهم

و قرمز سیه شد و معنای مبهم

نه انگار این بار شده راه پر خم

صدای عجیبی است؛ صدای شکستن

و رفتن به آخر؛ گسستن، گسستن

اینا از نوشته های خودمه. اگه نقد بشه ممنون میشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:20  توسط ...  | 

بهلول روزی عده ای از مردم رادید که به بیابان می روند تا از خداوند طلب باران کنند، زیرا چند سالی باران نیامده بود.

مردم عده ای از اطفال مکتب را همراه خود می بردند.

بهلول پرسید که :اطفال را کجا می برید؟

درجواب گفتند: چون اطفال گناهکارنیستند،دعای آنها حتما مستجاب خواهد شد .

بهلول گفت: اگر چنین است،پس نباید هیچ مکتبداری تا کنون زنده باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:3  توسط امیر حسین  | 

نوشته ای کوتاه..........

برای یادگرفتن آنچه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم ، اکنون برای خوب به پا کردن آنچه می دانم احتیاج به جوانی دارم

پیشنهادی کوچک و عمیق:

                               از پیر شدن نترس ، از رشد نکردن بترس!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:49  توسط امیر حسین  | 

زندگی آنست که شما یک کیک را طوری قسمت کنید که همه فکر کنند بزرگترین تکه به آنها رسیده است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 20:23  توسط امیر حسین  | 

با سلام و عرض ادب بسیار

چندی پیش در دریای نظرات پر مهر دوستان سوار بر کشتی افکار روان بودیم که ناگه از آن دور دست موجی باز آمد و کشتی مذکور را با محموله اش به گوشه ای برد. در آن گوشه لنگر گرفتیم و چندی در آن دیار به تفکرات فراوان پرداختن نمودیم.

چه زیبا سخن رانده بود این دوست. غریبه­ای آشنا که به کنایه مرا «به اصطلاح دانشمند» خوانده بود. آخر از خوش روزگار مرا از لحظه ای که چشم به جهان گشودم  به کلام ، دانشمند خطاب کرده اند و همواره مورد لطف اطرافیان بوده ام. قسمت است دیگر. نشاید که به نام کسی رشک ورزیدن!!

و دیگر سخن ایشان از باب علت افتتاح این وب نوشت بود.

از تو ممنونم که مرا بسیار در اندیشه بردی؟ آری به راستی به کدامین هدف چنین کردم؟ آیا شایسته ادامه راه هستم؟

و کنون پاسخ را با تو در میان می گذارم:

در روز های ابتدایی تسلای خاطری در برابر تنهایی ام بود. حتما می دانی ، که چند صباحی است که خاندان ما به پایتخت هجرت کرده اند و آنجا سکنی گزیده اند. اما کنون با وجود آنکه از زمان افتتاح دیری نگذشته ، عادتی اجتناب نا پذیر شده.نمی دانم چه می خواهم. اما می دانم که بهتر این بُوَد که انسان هر چه زیباییست با دیگران به اشتراک بگذارد ، و چه این به «اشتراک نهادن» زیباست. پس قصد نمودم تا اگر پیامکی ، مطلبی ، داستانی ، شعر یا حکایتی زیبا و گه گاه دست نوشتی بر دلم نشست ، آن را برای تو عزیز دوست و سایر دوستان عزیرم بنگارم تا مگر روزی در گذر از این دیار ، در مهمانی ما ، شادی مهمان دلتان شود و چشمتان به زیبایی جمله ای از بزرگی زیبا و دلتان روشن گردد.

باشد که چنین شود....

VDM

در انتظار دوستی دیگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:21  توسط وحید  | 

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و شدید مجروح شد ...

 یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

 .

  . 

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

 . 

 .  

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

 .  

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

.  

.  

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

.  

.   

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

 .  

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!

 .

 . 

یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

 . 

 . 

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

 . 

 . 

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!

. 

هر چه هستیم باشیم ، اما یادمان باشد پیش از آن آدم بودیم!!!!!!!    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:10  توسط وحید  |